اگه فکر کردین این فقط رئیس جمهور محترم، محبوب و عدالت گستره!! که به سفرهای استانی میره کاملا" اشتباه میکنین. چون گروه ۳ نفره ما هم از حدود ۲ سال پیش سفرهای استانی خودشو شروع کرده و تا حالا بیشتر از ۸-۷ سفر استانی، شهرستانی و حتی روستایی رفته.
اما حال و هوای این سفر با همه سفرهای قبلی فرق داشت، چون قبلا هر شهری که میرفتیم کسی اونجا منتظرمون نبود، ولی این دفعه هرجا رفتیم یه دوست جدید و البته نازنین منتظرمون بود و همه چیز رو برای اینکه بیشتر از این سفر لذت ببریم از قبل مهیا کرده بود...
اول اینکه: از حمید جون و علی عزیز ممنونم که برنامه سفر رو تغییر دادن تا با برنامه کشیکهای من جور در بیاد.
دوم اینکه: شما هم مثل من فکر میکنین بعد از محمودآباد شهر بعدی رشت باشه!! آخه از خستگی کشیک شب قبل از محمودآباد تا رشت رو خوابیدم... و البته نهار تو رستوران جهانگیر رشت حسابی چسبید.
سوم اینکه: تو بازار آستارا نیم ساعت بیشتر نگشتیم، اما علی طبق معمول از همین حداقل فرصت حداکثر استفاده رو برد و یه کت قشنگ واسه خودش خرید. نکته دیگه اینکه احتمالا" پسرعموی مجید بو برده بود که ما داریم میایم آستارا، واسه همین کل اون روز رستورانش رو تعطیل کرد و خود مجید هم از شهر و شاید هم از استان متواری شده بود!!
چهارم اینکه: تمام طول گردنه زیبای حیران رو علی خواب بود و حمید توی بارون و مه و با اون بی دیدی!!! مشغول رانندگی با اعمال شاقه. (ضمنا" یاد عمو نوروز و کلبه وحشی رو هم تو گردنه حیران زنده کردیم)
پنجم اینکه: ساعت ۱ شب رسیدیم تبریز. انگار شهر ارواح بود، تمام شهر رو گشتیم تا یه رستوران باز پیدا کنیم و شام بخوریم. (البته شام که شامل یه سیخ جیگر حاوی ۲ تیکه و یه سیخ کباب کوبیده به طول حدود ۵سانتیمتر بود یه جورایی خاطره شام خوردن توی گالیکش رو برامون تداعی میکرد)
ششم اینکه: شنیده بودم اگه تو تبریز از کسی آدرس بپرسی بهت برعکس آدرس میده، ولی باورم نمیشد. ولی بعد از اینکه ۴۵ دقیقه تو شهر گشتیم تا یه موجود زنده پیدا کنیم و ازش آدرس بپرسیم نزدیک بود ما رو بفرسته اونجایی که ۳ ساعت قبل ازش رد شده بودیم. ( خلاصه اینکه با مردم تبریز اصلا" حال نکردیم)
هفتم اینکه: تموم این مدت علی میگفت تو سلماس یه خواهری دارم شاه نداره، صورتی داره ماه نداره... و خلاصه واسه دیدن سیری خانم بی تابی میکرد.
هشتم اینکه: تو سلماس آقای شوهر - شوهر خواهر علی- اومد دنبالمون، تو چند ساعتی که اونجا بودیم واقعا" از مصاحبت آقای شوهر و سیری خانم لذت بردیم ، انگار که چند ساله این خانواده رو میشناسیم و باهاشون رفت و آمد داریم. امیدوارم برنامشون واسه اومدن به مشهد ردیف بشه تا شاید بتونم گوشه ای از این محبتشون رو جبران کنم.
نهم اینکه: حتما" شنیدین غضنفر رفت ورزشگاه آزادی، با نفر اول دست داد، بعد نفر دوم و سوم و بعدش جوگیر شد و با صدهزار نفر دست داد. چه ربطی داره؟؟ آخه قضیه خوندن کتاب داستان واسه دختر سیری خانم تقریبا" همینجوری شد. تازه قراره تو ملاقات بعدی کتاب مناجات نامه خواجه عبدا... انصاری و تفسیر المیزان و چندتا کتاب وزین دیگه رو براش بخونم.
دهم اینکه: نمیدونم با اون داستانی که آقای شوهر در مورد پلنگ صورتی و کاراگاه و عکس اون مجرم تعریف کرد، بعد از رفتن ما کارش به بیمارستان کشید یا به صورت سرپایی درمان شد، خلاصه امیدوارم آقای شوهر هرچه زودتر سلامتیش رو پیدا کنه و از این به بعد موقع حرف زدن راجع به خانوما بیشتر مواظب باشه.
یازدهم اینکه: حمید میگفت تو ارومیه یه زلزله منتظرمونه، انصافا" هم زلزله مهربون و با مرامی بود، هم به خودش و هم به مادر مهربونش خیلی زحمت دادیم. دستشون درد نکنه...
دوازدهم اینکه: کلی ناز حمید رو کشیدیم تا راضی بشه یه سر بریم پیرانشهر، از قیمتهای ارزون و اجناس با کیفیت اونجا براش تعریف کردیم. آخرش هم بدون رضایت قلبی و با لب و لوچه آویزون حمید رفتیم پیرانشهر. اما حاصل این رفت و برگشت ۵ ساعته ۲۰هزار تومن جریمه بود و خرید یه سه راهی برق که البته هزار تومن از محمودآباد ارزونتر بود. ( تازه اگه من مینودشت خدمت نکرده بودم احتمالا" باید اون روز پیاده از پیرانشهر برمیگشتیم ارومیه!! حالا ربطش رو خودتون حدس بزنین!!)
سیزدهم اینکه: به گفتگوی حمید با سرباز ایست بازرسی پیرانشهر موقع برگشت توجه کنین...
حمید: سلام قربان.
سرباز(در حالیکه بی حوصله و کلافه روی سکو نشسته و از سرما دست تو جیبش کرده بود): سلام جانم.
حمید: خسته نباشید قربان.
سرباز: ممنون، شما هم خسته نباشید.
حمید: امری داشته باشید ما در خدمتیم.
سرباز: عرضی نیست، بفرمایید.
حمید: یعنی نمیخواین ماشین رو بازرسی کنین؟؟!!
سرباز: نه. لازم نیست. بفرمایید.
حمید: مثل اینکه متوجه نشدین! ما از پیرانشهر برمیگردیم. اونجا معدن قاچاق و خلافه.
سرباز: حالا که اصرار میکنین صندوق رو باز کنین من یه نگاهی توش بندازم.
حمید ( با خوشحالی): چشم قربان.
سرباز ( بعد از یه نگاه گذری به داخل صندوق): کافیه، میتونین تشریف ببرین.
حمید: نه قربان! ببینین، ما یه چمدون هم تو صندوق داریم، اجازه بدین بیارمش روی سکو تا زیر نور خوب توش رو بگردین...
... و در حالیکه داستان همچنان ادامه داشت من و علی خیلی خوشحال بودیم که وسوسه نشدیم و رسیور و دیش ماهواره که اتفاقا" اونجا خیلی ارزون بود نخریدیم..
چهاردهم اینکه: سفر روی دریاچه ارومیه با لنج خیلی خوش گذشت، حمید هم زیر لب زمزمه میکرد:" با دل و بیدلم و دلکده یار کجاست..."
پانزدهم اینکه: حمید واسه دیدن بقیه دوستان درحالیکه خیلی دلش هم گرفته بود- و ما هم مثلا" نمیدونستیم علتش چیه!!!
- از ارومیه تا تهران رو پرواز کرد.
شانزدهم اینکه: گرچه برد پرسپولیس آخر سفر رو شیرین کرد ولی تصور کنین درست وقتی بازی تموم میشه اطراف ورزشگاه آزادی باشین...
هفدهم اینکه: بچه های تهران هم واسه پذیرایی سنگ تموم گذاشتن.آست، جوجو، مانی و مخصوصا" مودی خانم و مادر عزیزش که حسابی شرمنده کردن.
هجدهم اینکه: تو تموم مدت سفر یه عزیز حسابی جاش خالی بود، اما یادش همه جا با من بود.
+ نوشته شده توسط کامی در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت
16:33 |