تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان کاش عشق را زبان سخن بود...

مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است...

به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متري و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.آن شب همسر مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد "عزيزم، شام چي داريم؟" جوابي نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزيزم شام چي داريم؟" و همسرش گفت:"مگه کري؟! براي چهارمين بار ميگم؛ خوراک مرغ!!"  حقيقت به همين سادگي و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم، در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد ......
+ نوشته شده توسط کامی در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت 12:33 |
اگه فکر کردین این فقط رئیس جمهور محترم، محبوب و عدالت گستره!! که به سفرهای استانی میره کاملا" اشتباه میکنین. چون گروه ۳ نفره ما هم از حدود ۲ سال پیش سفرهای استانی خودشو شروع کرده و تا حالا بیشتر از ۸-۷ سفر استانی، شهرستانی و حتی روستایی رفته.

اما حال و هوای این سفر با همه سفرهای قبلی فرق داشت، چون قبلا هر شهری که میرفتیم کسی اونجا منتظرمون نبود، ولی این دفعه هرجا رفتیم یه دوست جدید و البته نازنین منتظرمون بود و همه چیز رو برای اینکه بیشتر از این سفر لذت ببریم از قبل مهیا کرده بود...

اول اینکه: از حمید جون و علی عزیز ممنونم که برنامه سفر رو تغییر دادن تا با برنامه کشیکهای من جور در بیاد.

دوم اینکه: شما هم مثل من فکر میکنین بعد از محمودآباد شهر بعدی رشت باشه!! آخه از خستگی کشیک شب قبل از محمودآباد تا رشت رو خوابیدم... و البته نهار تو رستوران جهانگیر رشت حسابی چسبید.

سوم اینکه: تو بازار آستارا نیم ساعت بیشتر نگشتیم، اما علی طبق معمول از همین حداقل فرصت حداکثر استفاده رو برد و یه کت قشنگ واسه خودش خرید. نکته دیگه اینکه احتمالا" پسرعموی مجید بو برده بود که ما داریم میایم آستارا، واسه همین کل اون روز رستورانش رو تعطیل کرد و خود مجید هم از شهر و شاید هم از استان متواری شده بود!!

چهارم اینکه: تمام طول گردنه زیبای حیران رو علی خواب بود و حمید توی بارون و مه و با اون بی دیدی!!! مشغول رانندگی با اعمال شاقه. (ضمنا" یاد عمو نوروز و کلبه وحشی رو هم تو گردنه حیران زنده کردیم)

پنجم اینکه: ساعت ۱ شب رسیدیم تبریز. انگار شهر ارواح بود، تمام شهر رو گشتیم تا یه رستوران باز پیدا کنیم و شام بخوریم. (البته شام که شامل یه سیخ جیگر حاوی ۲ تیکه و یه سیخ کباب کوبیده به طول حدود ۵سانتیمتر بود یه جورایی خاطره شام خوردن توی گالیکش رو برامون تداعی میکرد)

ششم اینکه: شنیده بودم اگه تو تبریز از کسی آدرس بپرسی بهت برعکس آدرس میده، ولی باورم نمیشد. ولی بعد از اینکه ۴۵ دقیقه تو شهر گشتیم تا یه موجود زنده پیدا کنیم و ازش آدرس بپرسیم نزدیک بود ما رو بفرسته اونجایی که ۳ ساعت قبل ازش رد شده بودیم. ( خلاصه اینکه با مردم تبریز اصلا" حال نکردیم)

هفتم اینکه: تموم این مدت علی میگفت تو سلماس یه خواهری دارم شاه نداره، صورتی داره ماه نداره... و خلاصه واسه دیدن سیری خانم  بی تابی میکرد.

هشتم اینکه:  تو سلماس آقای شوهر - شوهر خواهر علی-  اومد دنبالمون، تو چند ساعتی که اونجا بودیم واقعا" از مصاحبت آقای شوهر و سیری خانم لذت بردیم ، انگار که چند ساله این خانواده رو میشناسیم و باهاشون رفت و آمد داریم. امیدوارم برنامشون واسه اومدن به مشهد ردیف بشه تا شاید بتونم گوشه ای از این محبتشون رو جبران کنم.

نهم اینکه: حتما" شنیدین غضنفر رفت ورزشگاه آزادی، با نفر اول دست داد، بعد نفر دوم و سوم و بعدش جوگیر شد و با صدهزار نفر دست داد. چه ربطی داره؟؟ آخه قضیه خوندن کتاب داستان واسه  دختر سیری خانم تقریبا" همینجوری شد. تازه قراره تو ملاقات بعدی کتاب مناجات نامه خواجه عبدا... انصاری و تفسیر المیزان و چندتا کتاب وزین دیگه رو براش بخونم.

دهم اینکه: نمیدونم با اون داستانی که آقای شوهر در مورد پلنگ صورتی و کاراگاه و عکس اون مجرم تعریف کرد، بعد از رفتن ما کارش به بیمارستان کشید یا به صورت سرپایی درمان شد، خلاصه امیدوارم آقای شوهر هرچه زودتر سلامتیش رو پیدا کنه و از این به بعد موقع حرف زدن راجع به خانوما بیشتر مواظب باشه.

یازدهم اینکه: حمید میگفت تو ارومیه یه زلزله منتظرمونه، انصافا" هم زلزله مهربون و  با مرامی بود، هم به خودش و هم به مادر مهربونش خیلی زحمت دادیم. دستشون درد نکنه...

دوازدهم اینکه: کلی ناز حمید رو کشیدیم تا راضی بشه یه سر بریم پیرانشهر، از قیمتهای ارزون و اجناس با کیفیت اونجا براش تعریف کردیم. آخرش هم بدون رضایت قلبی و با لب و لوچه آویزون حمید رفتیم پیرانشهر. اما حاصل این رفت و برگشت ۵ ساعته ۲۰هزار تومن جریمه بود و خرید یه سه راهی برق که البته هزار تومن از محمودآباد ارزونتر بود. ( تازه اگه من مینودشت خدمت نکرده بودم احتمالا" باید اون روز پیاده از پیرانشهر برمیگشتیم ارومیه!! حالا ربطش رو خودتون حدس بزنین!!)

سیزدهم اینکه: به گفتگوی حمید با سرباز ایست بازرسی پیرانشهر موقع برگشت توجه کنین...

حمید: سلام قربان.

سرباز(در حالیکه بی حوصله و کلافه روی سکو نشسته و از سرما دست تو جیبش کرده بود): سلام جانم.

حمید: خسته نباشید قربان.

سرباز: ممنون، شما هم خسته نباشید.

حمید: امری داشته باشید ما در خدمتیم.

سرباز: عرضی نیست، بفرمایید.

حمید: یعنی نمیخواین ماشین رو بازرسی کنین؟؟!!

سرباز: نه. لازم نیست. بفرمایید.

حمید: مثل اینکه متوجه نشدین! ما از پیرانشهر برمیگردیم. اونجا معدن قاچاق و خلافه.

سرباز: حالا که اصرار میکنین صندوق رو باز کنین من یه نگاهی توش بندازم.

حمید ( با خوشحالی): چشم قربان.

سرباز ( بعد از یه نگاه گذری به داخل صندوق): کافیه، میتونین تشریف ببرین.

حمید: نه قربان! ببینین، ما یه چمدون هم تو صندوق داریم، اجازه بدین بیارمش روی سکو تا زیر نور خوب توش رو بگردین...

... و در حالیکه داستان همچنان ادامه داشت من و علی خیلی خوشحال بودیم که وسوسه نشدیم و رسیور و دیش ماهواره که اتفاقا" اونجا خیلی ارزون بود نخریدیم..

چهاردهم اینکه: سفر روی دریاچه ارومیه با لنج خیلی خوش گذشت، حمید هم زیر لب زمزمه میکرد:" با دل و بیدلم و دلکده یار کجاست..."

پانزدهم اینکه: حمید واسه دیدن بقیه دوستان  درحالیکه خیلی دلش هم گرفته بود- و ما هم مثلا" نمیدونستیم علتش چیه!!!- از ارومیه تا تهران رو پرواز کرد.

شانزدهم اینکه: گرچه برد پرسپولیس آخر سفر رو شیرین کرد ولی تصور کنین درست وقتی بازی تموم میشه اطراف ورزشگاه آزادی باشین...

هفدهم اینکه: بچه های تهران هم واسه پذیرایی سنگ تموم گذاشتن.آست، جوجو، مانی و مخصوصا" مودی خانم و مادر عزیزش که حسابی شرمنده کردن.

هجدهم اینکه: تو تموم مدت سفر یه عزیز حسابی جاش خالی بود، اما یادش همه جا با من بود.

 

+ نوشته شده توسط کامی در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت 16:33 |
1

مردي باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزيزم ازمن خواسته شده كه با رئيس و چند تا از دوستانش براي ماهيگيري به كانادا برويم"
ما به مدت يك هفته آنجا خواهيم بود.اين فرصت خوبي است تا ارتقاي شغلي كه منتظرش بودم بگيرم بنابراين لطفا لباس هاي كافي براي يك هفته برايم بردار و وسايل ماهيگيري مرا هم آماده كن
ما از اداره حركت خواهيم كرد و من سر راه وسايلم را از خانه برخواهم داشت ، راستي اون لباس هاي راحتي ابريشمي آبي رنگم را هم بردار !
زن با خودش فكر كرد كه اين مساله يك كمي غيرطبيعي است اما بخاطر اين كه نشان دهد همسر خوبي است دقيقا كارهايي را كه همسرش خواسته بود انجام داد.
هفته بعد مرد به خانه آمد ، يك كمي خسته به نظر مي رسيد اما ظاهرش خوب ومرتب بود.
همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسيد كه آيا او ماهي گرفته است يا نه ؟
مرد گفت :"بله تعداد زيادي ماهي قزل آلا،چند تايي ماهي فلس آبي و چند تا هم اره ماهي گرفتيم . اما چرا اون لباس راحتي هايي كه گفته بودم برايم نگذاشتي ؟"
جواب زن خيلي جالب بود.
زن جواب داد : لباس هاي راحتي رو توي جعبه وسايل ماهيگيريت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!؟!؟

 

2

 

یک مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.این مرکزپنج طبقه داشت و هرچه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشترمیشد؛اما اگر در طبقه ای دری را باز کنند،باید حتما آن مرد را انتخاب کنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند دیگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط یک بار میتواند از این مرکز استفاده کند.روزی دو دختر که با هم دوست بودند به این مرکز خرید رفتند تاشوهر مورد نظر خود را پیدا کنند.در اولین طبقه بر روی در نوشته بود:این مردان شغل و بچه های دوست داشتنی دارند.دختری که تابلو را خوانده بود گفت:خب،بهتر از کارنداشتن یا بچه نداشتن است ولی دوست دارم ببینم بالاتری ها چگونه اند ؟پس رفتند.در طبقه دوم نوشته بود:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند.دختر گفت:هووووم!طبقه بالاتر چه جوریه...؟طبقه سوم:این مردان شغلی با حقوق زیاد ،بچه های دوست داشتنی و چهره زیبا دارند و در کارِ خانه هم کمک می کنند.دختر:وای ...،چقدر وسوسه انگیز،ولی بریم بالاتر؛و دوباره رفتند.طبقه چهارم:این مردان شغلی با حقوق زیاد و بچه های دوست داشتنی دارند.دارای چهره اي زیباهستند،همچنین در کارِ خانه کمک می کنند و هدف های عالی در زندگی دارند.آن دو واقعابه وجد آمده بودند.دختر:وای چقدر خوب.پس چه چیزی ممکنه طبقه آخر باشه!آنها گریه کردند.پس به طبقه پنجم رفتند،آنجا نوشته بود:این طبقه فقط برای این است که ثابت کند زنان راضی شدنی نیستند.از این که به مرکز ما آمدید متشکریم و روز خوبی برای شماآرزومندیم .

 

+ نوشته شده توسط کامی در دوشنبه هشتم مهر 1387 و ساعت 13:24 |

خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود. ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد. خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبرو شد.
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود. قورباغه حرف می زد! رو به خانم گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کنی، سه آرزویت را برآورده می کنم.
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛ نذاشتی شرایط برآورده کردن آرزوها را بگویم. هر آرزویی که برایت برآورده کردم، ۱۰ برابر آنرا برای همسرت برآورده می کنم!
خانم کمی تامل کرد و گفت؛ مشکلی ندارد.
آرزوی اول خود را گفت؛ من می خواهم زیباترین زن دنیا شوم.
قورباغه به او گفت؛ اگر زیباترین شوی شوهرت ۱۰ برابر از تو زیباتر می شود و ممکن است چشم زن های دیگر بدنبالش بیافتد و تو او را از دست دهی.
خانم گفت؛ مشکلی ندارد. چون من زیباترینم، کس دیگری در چشم او بجز من نخواهم ماند. پس آرزویش برآورده شد.
بعد گفت که من می خواهم ثروتمند ترین فرد دنیا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت ۱۰ برابر ثروتمند تر می شود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند.
خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من است. پس ثروتمند دشد.
آرزوی سومش را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرایی برآورده کرد.
خانم گفت؛ می خواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم!
نکته اخلاقی: خانم ها خیلی باهوش هستند. پس باهاشون درگیر نشین.
قابل توجه خواننده های مونث؛ اینجا پایان این داستان بود. لطفاً صفحه را ببندید و برید حالشو ببرید……….

.    
.    
.   
.    
.   
.    
.    
.    
.   
.    
.    
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.   
.    
               

    مرد دچار حمله قلبی ۱۰ برابر خفیف تر از همسرش شد. 

+ نوشته شده توسط کامی در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 13:52 |


 

آرزوهای ویکتور هوگو

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

61kfbz5.jpg

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی‌تردید مورد اعتمادت باشد.

4mwweg3.jpg


و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

48ws55g.jpg


و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد.

4zay2zc.jpg



همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند
چون این کارِ ساده‌ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند
و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی.

52wsrd4.jpg


و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

680bc55.jpg

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

 

 

 


 


امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

4tfqvb5.jpg

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است»
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

6aq5vmh.jpg


و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

6f80dhf.jpg

ـــ

 

زندگی چهره های گوناگونش را در گذشت زمان به ما نشان می دهد، ولی باید آگاهانه با هر چهره برخورد کنیم.و از احوالات من اگر بخواهید، باید بگویم ملالی نیست جز دوری شما

 heart0.gifشاد باشید



+ نوشته شده توسط کامی در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 11:11 |
  اگه از تنهایی خسته شدین، اگه دنبال یه دوست خوب و خوش قیافه

میگردین، کافیه یه بار به این سایت سر بزنین و انتخاب کنین...

+ نوشته شده توسط کامی در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 13:56 |

همه جور تبریک دیده بودیم غیر اینجوریش..!!!

11m73ap.jpg

رئیس جمهور باکلاس..!!

2002958750354223614_rs.jpg

2002949800249022603_rs.jpg

بدون شرح..!!

این عربها واقعا باحالن..!!!

اگه گفتین دکتر لاریجانی داره به کی میخنده؟؟!

+ نوشته شده توسط کامی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 15:2 |

 

دکتر شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آورتر بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم و تازه فهمیدم که خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد دیگران ابراز انزجار می کند که در خودش وجود دارد .

+ نوشته شده توسط کامی در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 و ساعت 14:2 |
 

سلام. چند روزی نبودم، چون سرم شلوغ بود و فکرم مشغول. ولی امروز سرحالم.

شما آدرسی رو که بلد نیستین از کی سوال میکنین؟ آدرس جاهایی که تو زندگیتون باید برین و به اونجا برسین چطور؟ مطلب زیر رو بخونین...

از کي آدرس بپرسيم؟!                     
رفته‌ای توی يك محل غريب. پی يك كوچه‌ای می‌گردی. كوچه‌ی دل‌بخواه. غريبي. بلد نيستی. می‌رسی در يك نانوايی. مردم ايستاده اند منتظر كه نان دربيايد بگيرند بروند.
- می‌پرسی از يكی، «آقا ببخشيد، كوچه‌ دل‌بخواه كجا است؟»
- می‌گويد «آن طرف.»
- آن يكی می‌گويد «پايين‌تر.»
- يكی می‌گويد «بالاتر.»
- يكی می‌گويد «هم‌آن كوچه است كه مسجد دارد.»
هر كسی يك چيزی می گويد. همه هم درست می گويند. هيچ كدام هم به درد تو نمی خورد. نه بالا را بلدی، نه پايين را، نه اين طرف و آن طرف را، نه مسجد را، نه اگر داشته باشد محله‌شان، ساقی‌خانه را. جايی را بلد نيستی. آدرسی كه تو بفهمی نمی‌دهند. می‌دانی چرا؟ حواسشان به تنور است. كی نان دربيايد بگيرند بروند. حواسشان به تو نيست.
حالا هم‌آن‌جا نان كه درآمد يك بچه نان گرفته دارد می‌رود. می پرسی «آقا پسر، كوچه‌ی دل‌بخواه كجا است؟» اول يك آدرس حسابی بهت می‌دهد، بعد هم می‌گويد «بيا با هم برويم اصلا. من هم هم‌آن‌جا می‌روم.»
آدرس هم اگر می‌خواهی بپرسی، از كسی بپرس كه نانش را گرفته و دارد می‌رود. از آدم دست خالی نپرس. از آنی بپرس كه دستش پر نان گرم است.
 
 
+ نوشته شده توسط کامی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 17:40 |

 

عزیزم سلام، یه چیزی، بیا بی وفا بشیم
دوست دارم که ما یه جور از همدیگه جدا بشیم
فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم
بهتره ما هم مث تموم عاقلا بشیم
 هدف من و تو از حرفهای زیبامون چیه؟
 کاشکی تصمیم بگیریم با یکی آشنا بشیم
 می دونی، دیدم نمی شه من و تو با هم باشیم
 هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم
 ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد
کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم
 دور شدیم از حرفهای روزای آشنایی مون
سخته، اما بیا باز مث غریبه ها بشیم
ستاره خواستم بچینیم دیگه دستم نرسید
 ما باید نزدیکتر از این به ستاره ها بشیم
 یه چیزی مث یه شک منو رها نمی کنه
 بیا امشب  من و تو غرق این دعا بشیم
فکرشو کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره
 بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم
 خواستم امتحان کنم تو رو، ببینم چی می گی
بیا به هر چی که بود تو شعر، بی اعتنا بشیم...

 

امتحان چطور بود؟! سخت بود؟! قبول میشی؟!! 


+ نوشته شده توسط کامی در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 16:55 |


Powered By
BLOGFA.COM


خدمات وبلاگ نويسان جوان

خدمات وبلاگ نویسان جوان